تبليغاتX
حرف دل
من از چشمان خود آموختم رسم محبت را كه هر عضوي بدرد ايد بجايش ديده مي گريد
            

                       بوی یه تغییر درست وحسابی به مشامم میخوره

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 16:44 توسط دل پر |

خسته هستم خیلی از همه چیز مخصوصا از خودم خیلی بدم میاد احساس می کنم خیلی از جاهای زندگیم رو اشتباه رفتم نمی دونم از کجا باید شروع کنم؟

از کجا باید برم و مسیر درستی رو انتخاب کنم ؟

بعضی موقعها این قدر در مورد این موضوع فکر می کنم که مخم هنگ می کنه!!

از نظر اخلاقی . احساسی.طرز فکر.برخوردم با اطرافیان.عشقی.انتخاب هدف.به کار گرفتن عقلم همه رو اشتباه رفتم حالا باید با توکل به خدا دوباره شروع کنم اما نمی دونم چه جوری؟ از کجا؟

این شروعم باید چه جوری باشه؟ چه جوری از وقتم و عمرمو وزندگیم درست استفاده کنم؟

                                                 نمی دونم؟؟؟؟؟!

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 11:34 توسط دل پر |

 

من فقط حرف خالی هستم و تظاهر می کنم طفلکی پدر و مادرم ......

هیچ کس نیست که به حرف دلم گوش کنه می خوای با یه نفر حرف بزنی که راهنماییت کنه اما همون راهنما هم نیست که باهات حرف بزنه

نمی خوام با فامیل رفت و امد کنم حرفهاشون برای ادم سر کوفته می خوام تنها باشم یا با کسی حرف بزنم که منو راهنمایی کنه اما کو ادم ؟؟؟؟؟

دیگه از همه بیزارم از همه بدم میاد نمی خوام با کسی حرف بزنم

برای خودم متاسفم واقعا هم متاسفم  که باید کارم به این جا کشیده بشه

دیگه سکوت رو اختیار می کنم ................... 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 11:4 توسط دل پر |

می خوای زندگی کنی؟ اون جوری که خودت دوست داری و کاری به کسی نداشته باشی در واقع جای خودت نفس بکشی و اون جوری که خودت دوست داری توی زندگیت رول بازی کنی و احساسات واقعیت رو نشون بدی چه قدر خوب میشه ادم این جوری زندگی کنه .....

تا حالا در موردش عمیقا فکر کردی یکم فکر کن می بینی که واقعا زندگی با این دیدگاه چقدر به ادم فاز می ده

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 12:3 توسط دل پر |

           

اینقدر دلم گرفته دوست دارم برای تمام دل تنگیهام و درد و رنج هام گریه کنم خیلی از اطرافیان خسته شدم خواهرم که همیشه با من مثل غریبه ها برخورد میکنه سرد و سنگین که مامانم میگه خوب که شما از یک رگ و ریشه هستید نمی دونم واقعا کجا رو اشتباه رفتم یا از این حرفهای مزخرفی که می زنند بنده ی خدا پسر عمم تازه قرار از انگلیس بیاد یک سال از من کوچیکتر بندهی خدا خودش حرفی نزده اطرافیان می گن : پسر عمت برای تو از این حرفهای چرت که اعصاب ادم رو بهم می ریزه

کجام؟ خودم هم نمی دونم ؟؟!!! از زندگیم چی میخوام؟؟؟اونرو هم نمی دونم ؟؟؟!!!

اخلاقم گند اعصابم بهم ریخته حال و حوصله ی کسی روندارم اینقدر در مورد عشق قبلم فکر کردم که همش به خودم و به هر چی عشقه لعنت میفرسم

فقط خداست که حرف دلم رو میدونه  هیچ کس نمی دونه تو دل یه عاشق چی میگذره؟! خدایا من میدونم که رسیدن به پسر عمم در حد غیر ممکنه پس کمکم کنید که حرفهاشو از توی ذهنم پاک کنم خدایا بدادم برسید کاش همه چیز درست بشه ولی این یه ارزوی محاله!!!

یه ارزوی دست نیافتنی!!! خدایا خیلی از خودم بدم میاد خیلی کاش بتونم زندگیمو سر و سامون بدم کاش کی بتونمت و تمام اون حرفها رو از توی ذهنم پاک کنم دختر تو خودت میدونی این ازدواج غلط هست نمی شه پس چرا خودت رو درگیر این قضیه میکنی؟

ولی چقدر از من راحت گذشت پسر عمم منو ندید احساساتم رو هم ندید هیچی روندید خب دختر خل چرا دیگه به اون فکر می کنی چرا؟؟؟نمی دونم تمام خاطراتش ازارم میده تموم حرفاش اذیتم میکنه  ایا اون واقعا منو میخواست ؟ نه دختری خل اگه می خواستت هیچوقت تنهات نمی ذاشت هیچ وقت. بدم یمیاد وقتی در مورد ازدواج فکرم می کنم که چه کسی همسر ایندم هست خب یکی از این بندهای  خدا به خدا اگه دیدیم دیگه در مورد این مسائل احمقانه فکر  کردی صدتا بد و بیرا بهت می گم تو هنوز نمی تونی خودت رو نگه داری اگه ازت یه برخورد و یه نگاه و یه کار احمقانه دیدم وای بر احوالت

دیگه نمیخوامدر موردش فکرکنم ...................

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 19:12 توسط دل پر |

 

یادم یه شب با دختر عمم رفتیم کنار دریا همین جایی که عکسشو زدم. روی اون قایق نشستیم اخی چه روزهای خوبی بود یعنی دویاره میشه که تکرار بشن خدایا میشه

فکر کنم از بستنی فروشی امده بودیم گل یاسی خیلی دلم هوای بوشهر رو کرده ولی تو براش ارزش قائل نیستی اگه واقعا دوستش داری براش یه کاری می کری واقعا.....

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 10:6 توسط دل پر |

نمی دونم یه علاقه ی خاصی به بوشهر دارم یه کشکش خاص واقعا خاص

خدایا یعنی میشه خودتون می دونید........

باید به امید خدا برای بدست اوردنش تلاش کنی خدا چیزی رو الکی به کسی نمی ده.....

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 9:49 توسط دل پر |

                        خدا به سه طریق دعای بندگان رو قبول میکنه:

                              اومیگوید آری وآنچه میخواهی را به تو میدهد

                                    اومیگویدنه وچیزبهتری به تو میدهد

                                  اومیگویدصبرکن وبهترین رابه تومیدهد

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 22:14 توسط دل پر |

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 15:36 توسط دل پر |

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 15:34 توسط دل پر |

تو باید روش فکر کنی نه که بگی که نه نمی خواد این کاری رو که می خوای انجام بدی که گناهی نداره تازه کمک کننده هم هست .

از خود خدا بخواه که بتونی عزمت رو قوی کنی و با اراده جلو بری و نسبت به اینده ات فکر کنی این کار که خلاف نیست وبگی خارج از کمک خداوندی هست بابا تو دیگه کی هستی!!!!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:36 توسط دل پر |

دیگه ازت خسته شدم بروبمیر ...ادمی به بی اردگی تو توی این دنیا ندیدم..بگومی خوای یا نمی خوای ؟

نمی خوای چون که اگه میخواستی اینجوری نبودی !!!! بلند میشدی ای بی اراده ....دیگه حوصلمو سر بردی...دیگه نمیخوام ببینمت تا درست نشدی....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 19:3 توسط دل پر |

 

سلام به همه ی دوستان عید همتون مبارک انشاالله

که سال خیلی خیلی خوبی رو همتون داشته باشید

سالی پر برکت و پر از شادی سالی باشه با شروعی 

تازه و جدیدو سرشار از موفقیت  

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 20:8 توسط دل پر |

توی راه که داشم میومدم پیرمرد جارو فروشی رو دیدیم که صدا می زد :جارو ای جارو ..همه ی مردم در تلاش و کوشش برای زندگیشون هستند اما من ؟؟؟!!! تو که هیچ وقت نمی خوای از این استعدادت به خوبی استفاده کنی اخه چرا ؟؟؟ تا حالا با خودت فکر کردی چه کار های مفید ی رو می تونی انجام بدی و هی بر می گردی سر جای اولت باید به خودت بیای تو می تونی فقط فکر شو کن  که چه قدر می تونی مفید باشی طرز فکرت رو خودت ایجاد می کنی پس بیا بهترین ها رو انتخاب کن ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 16:18 توسط دل پر |

راستش نمی خوام با این چیزی که بنویسم ناراحتتون کنم ولی می نویسم تا براش دعا کنید:

راستش چند روز پیش دختر عمم با دختر کوچیکش تو خونه اتش گرفتند خدا رو شکر هر چی بود به خیر گذشت دختر کوچولوش دست و پا وشکمش سطحی سوخته اما دختر عمم ۵۷٪ سوختگی داره امیدوارم زودتر خوب بشه و بدنش عفونت نگیره و در واقع برای همه ی مریضها دعا می کنم که خوب بشن ..شوهر دختر عمم مثل بارون گریه می کنه همه ی خانواده ریختند به هم امیدورم سال جدید با شادی و خوشحالی  شروع بشه ...فقط تنها چیز ی که می تونم بگم این که برای همه ی مریضها دعا کنید خیلی التماس دعا دارم ...

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 10:23 توسط دل پر |

عید هم داره با اون همه ی قشنگیاش داره میاد انشاالله که امسال سال خوبی باشه راستش چند هفته پیش با دختر عمم برای خرید عید رفته بودم هوا بارونی وای فکرشو نمی کنید اصلا انگار اون روز خود روز عید بود خیابونها خلوت ..یا مثل روز سیزده بدر که خیابونها خلوت هست جاتون سبز دو تا بستنی گرفتیم زیر بارون رفتیم..تا جایی که اطلاع دارم عید ساعت:۹:۱۸ دقیقه ی صبح اما نمی دونم که چه سالی باید باشه انشاالله که برای همتون سال پر برکت و خوبی باشه

 

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 18:41 توسط دل پر |

راستش امروز اومدم از از خودم بگم از حال و احوالم از این دل پرم که خیلی پر..خیلی احساس خستگی می کنم باید یه کاری کنم وقتی می بینم که همه دارند برای زندگیشون تلاش می کنند و من هنوز اینجا هستم توی فکر عشق  قبلم هستم از خودم بدم میاد چقدر به خودم بگم دیگه بسته اون دیگه رفته اگه واقعا دوستت داشت هیچ وقت نمی رفت ..همش به خودم میگم یعنی میشه توی این دنیای بزرگ واقعا کسی پیدا بشه که وقتی بهش میگی دوستت دارم باور کنه این حرف رو نه این که یه خنجر به قلبت و احساسات بزنه و بر...این قدر براش راحت نباشه ترک کردن و فراموش کردن عشق   خدا بزرگه من که همه چیز رو سپردم به خودش چون که دیگه نمی خوام برای بار سوم شکست عشقی داشته باشم راستش توی این قضیه های عشقی تــــــــــجربه های بزرگی رو بدست اوردم که همین تجربه ها برام مهم هستن امیدوارم بتونم از این تجربه هام عبرت بگیرم و از اونها استفاده کنم  

امروز از خونه زدم بیرون تا با دیدن ادما و تلاشهایی که برای هدف و زندگیشون می کنند از این خواب غفلت و نا امیدی بیام بیرون به قول سهراب سپهری : چشمها را باید شست طور دیگر باید دید ..من هم باید دیدگاهم رو نسبت به زندگی با توکل بر خدا عوض کنم باید اون عزت نفس و اون وقار و سنگینی  رو بدست بیارم و خودم رو از دست این تخیلات عشقی و طرز فکرهای احمقانه و بچگانه نجات بدم هر وقت اومد سراغم از توی ذهنم پاکش می کنم.. می خوام من هم مثل ادمهای دیگه شاد باشم و زندگی کنم دوست دارم هدفم رو با قاطعیت دنبال کنم مثل بقیه ی ادمها زندگی خوبی داشته باشم و خودم رو از این نعمت ها بی نصیب نکنم مگه من با ادمهای دیگه چه فرقی دارم فقط اونها خودش خواستن که تغییر کنند پس تو هم باید بخوای و دیگه این جوری نسبت به زندگی و عشق و....فکر نکنی همه چیز دستت خودته پس بهتر ین چیز ها رو برای خودت رقم بزن..و مسائل ازدواج رو هم به خدای بالا ی سرت واگذر کن اون می دونه که چه کسی برای تو خوب و خوشبختت می تونه بکنه ...نه این که این فکرهای احمقانه به سرت بزنه و خودت رو اذیت کنی  تو که از اینده خبر نداری ..پس بی خیالش..  

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 11:44 توسط دل پر |

روز ولنتاین مبارک مراقب خودتون و قلب قشنگتون باشید...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 15:26 توسط دل پر |

راستش الان دلم گرفت از اون نظری که بهم دادن ...منظورم اینجا نه یه جای دیگه ..شاید هم طرز فکرم غلط باشه ..ولش کن بابا بی خیال
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 16:13 توسط دل پر |

حالم خیلی بد جور....ولی باید تحمل کنم دوست ندارم دیگه در موردش فکر کنم دارم وقتم رو از دست می دم ...همین ...چه فکر های احمقانه ای دارم دیگه از خودم حالم بهم می خوره ...دوست دارم زندگیمو تغییر بدم ولی نمی دونم چه جوری؟باید از دست این فکر های احمقانه رها بشم ...به قول سهراب :قایقی خواهم ساخت دور خواهم شد از این شهر غریب....من هم می خوام دور بشم از این شهر غریبی که توی وجودم و مثل خوره داره منو می خوره ....دیگه نمی دونم

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 10:32 توسط دل پر |

 

قلب من هم مثل همین عکس بین این فنس ها گیر کرده دلم پر از همه چیز ...نمی دونم باید چی کار کنم؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 11:53 توسط دل پر |

راستش یه چیزی از ابجی رها یاد گرفتم ..واقعا چقدر لذت داره برای خودت بخندی و گریه کنی در واقع توی عالم و فاز خودت باشی ...در واقع توی زندگیت رول بازی نکنی ..البته خیلی سخته ولی ممکنه که اگه بشه واقعا خود خودتی

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 1:9 توسط دل پر |

راستش نمی دونم از کجا باید شروع کنم من و پسر عمم که همدیگرو برای ازدواج می خواستیم از هم جدا شدیم دوست دارم به هیچی فکر نکم در مورد عشقم و گذشتم خب این هم قسمت ما بود دوست دارم گذشته هامو با پاک کن پاک کنم زندگی جدیدیو با کمک خدا شروع کنم خیلی خسته هستم خیلی .. دلم شدیدا پر....می خوام از این ترس ها رها بشم و به هیچی فکر نکنم به این که اینده ام چی میشه قسمتم کیه و...فقط خدایا بدادم برس که بدون شما نمی تونم                         

راست میگن که میگن: زندگی حکمت خداست زندگی دفتر حادثه هاست چند صفحه ای را تو ورق می زنی ما بقی را قسمت تو.....

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 14:58 توسط دل پر |

یه سلام گرم به آ بجی رها و داداش مجید و طلا ...طلا..
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 20:14 توسط دل پر |

میگن وقتی یه سیبو میندازی بالا هزار بار می چرخه تا بیاد پایین .......واقعا راست گفتند
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 20:12 توسط دل پر |

 داشتم توی گوگل دنبال عکس می گشتم که این عکس رو دیدم یادم به دوران بچگیم افتاد که چقدر کارتون ممول رو نگاه می کردم....اخی یادش بخیر چقدر زود میگذره..

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 1:35 توسط دل پر |

تنهام خیلی ...سکوت....خفقان....احساس میکنم خیلی دلم پر....باز هم تنهام...حوصله ندارم ...فقط سکوت....بی هدف ..انتظار...دوست دارم فقط یه گوشه بشینم.. حرفی ندارم...یه حس عجیب تو دلم ریشه کرده ... ریشهاش تموم دلمو پر کرده....دارم خفه میشم ..بدجوری هم..کسی نیست ...تنهای تنهام...خودم هستم و دل تنهام....ناراحت بیخیالم....نمی دونم ....چی شده.. راست میگن دل آدم با عشق جون میگیره...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 18:57 توسط دل پر |

خــــــــــدا جون شكرتون مي كنم براي اين اتفاقهاي خوبي كه افتاده در واقع اتفاق نه..رحمت و نعمت

اولش بخاطر اين كه كار پدرم درست شد  دومش براي اين كه كار همسر آيندام درست شد

حالا نمي دونم چه طوري بايد شكر اين همه نعمتو بچاي بيارم

خدايا مي دونم الان داريد صدامو مي شنويد بابت همه چيز ممنونم همـــــــــــــــه چــــــــــيز

خيلي خيلي دوستتون دارم انشاالله كه مشكل همه ي مردم دنيا برطرف بشه و همه

 باعنايت و لطف ورحمت شما به آرزوهاشون برسند

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 8:54 توسط دل پر |

خيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلي دلم هواشو كرده..

الان توي جاده داره رانندگي ميكنه خدا جون همه ي مسافرها رو مي سپارم دست خودتاميدوارم كه با دست پر بر گرده و به تشكيل زندگيش اميدوار تر باشه و به اميد خدا بره سر كار وكم كم دست وپاشو جمع كنه ...خيــــــــــــــــــــــــــلي دوستت دارم خيلي... كه خودت هم نمي دونيوقي كه اومد لباسهاشو جمع كنه چقدر خوشگل شده بود مخصوصا با لباس گرم كن .لحظه به لحظه به عكست نگاه مي كنم و هزاران بار قربون صدقت ميرم ...

                *( خيـــــــــــــــــــــــــــــــــلي دوستت دارم بينهايت....  )*

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 4:24 توسط دل پر |

مجردي وقت تمرين است و متاهلي وقت عمل ، وقت تمرين را با خيالبافي و وقت عمل را به  

افسوس گذشته تباه نسازيم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 0:37 توسط دل پر |